نوشته های من برای زندگی

نوشته های من برای زندگی
مَن عَمِلَ بِما یَعلَمُ، عَلَّمَه اللّه عِلمَ ما لَم یَعلَم»: هر کس به آنچه می داند عمل کند، خداوند آن چه را نمی داند، به او می آموزد 

وبلاگ 2 تا 3 سالگی پسرم


برای سلامتی و تعجیل در ظهور صاحب الزمان ( حضرت مهدی)

صلوات

[ دوشنبه 26 خرداد 1393 ] [ 9:59 ] [ بیقرار ] [ ]

به نام خدا

 

خدا نگهدار

تا شاید وقتی دیگر

شاید جایی دیگر

شااااید

[ پنجشنبه 3 مهر 1393 ] [ 11:06 ] [ بیقرار ] [ ]

بسمه تعالی

 

آمده بودم تا بدانم ، بخوانم تا بفهمم ....
بفهمم تا بدانم و بمانم
ندانستم و نفهمیدم
تنها دانستم که ندانسته هایم بیش از دانسته هایم است .
خوب است که تا ماندنم همین را دانستم !!!

 

خدایا شکرت ، واقعاً ازت ممنونم ، خدایا زبونم قاصر هست از شکرت

خدایا نزدیک به یکساله که فهمیدم که هیچ نمی دانم

بایت این فهمیدن از تو ممنونم

ممنونم که توفیق این رو دادی که بدونم که نمی دونم

و با جهل مرکب از دنیا نرم

خداییش ادب خیلی خوبه

خدایا ادب زبان ، ادب گوش ، ادب چشم ، ادب دست و پا ، ادب حضور

به من یاد بده

خدایا بی ادبم

مؤدبم کن

خوب خدایی هستی ، خوووب

خدایا مرا همنشین دلهای شکسته کن

همون دلهای شکسته ای که به خاطر تو و نه به خاطر دنیا ، شکسته اند

مرا همنشین دلهای شکسته کن

چرا که گفته ای : «انا عند المنكسره قلوبهم؛ من همدم قلب های شكسته هستم»

میدونم چرا همدم دلهای شکسته ای

چونکه اونها خودشون رو ذلیل ترین و حقیرترین بندگان در آستان تو می بینن و تو این خضوع رو میخوای و دوست داری

خدایا دستم رو بگیر تا هیچ وقت همنشین مدعیان نباشم

و از مدعیان درگاهت نباشم

مرا خارترین ِ آستان درگاهت قرار بده 

خدایا اگر تمام لحظات و ثانیه های باقی مانده عمرم رو برای پیدا کردن خودم صرف کنم باز هم وقت کم میارم

فرصت نگاه کردن به دیگران را از من بگیر و نگاهم را به خودم برگردان

به خودم

تا وقتی که دیگر خودی نماند

و همه

تو باشی


پ.ن1 : حافظ ! تو کی بودی واقعاً ؟!

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

مثل اینکه تازه کم کم دارم می فهمم چی میگی ، جناب حافظ !

پ.ن.2: ماه ذی القعده ماه بزرگیه ، نماز یکشنبه های این ماه رو از دست ندیم (به مفاتیح مراجعه شود)

[ سه شنبه 4 شهريور 1393 ] [ 13:30 ] [ بیقرار ] [ ]

به نام خدا

الحمد الله رب العالمین بابت ماه رمضانی که زنده بودم و یک بار دیگه شبهای قدرش رو دیدم

به نظرم اومد که ماه رمضان ماه پیله بستن برای پروانه شدنه

ماه پوست انداختن و پوست تازه آوردن

شرایطم رو در نظر گرفتم و و برای بهره بردن از ماه رمضان با خودم گفتم که " شما همینکه تلاش کنی ضمن روزه داری مادر و همسر خوبی باشی ، کافیست " از خودم توقع خوندن ادعیه و غیره رو نداشتم و برنامه ام رو بر این قرار داده بودم که حداقل در این سی روز به مشغله های فکریم یک توحیدی بدم ، یعنی رها کنم خودم رو از چیزی یا کسی که فکرم رو درگیر و یا مشغول میکرد به نظرم آدم تا موقعی که ذهنش تَشَطُت و پراکندگی داره و مترکز نیست ، نتیجه جالبی بدست نخواهد آورد ، همین الان که به خودمون نگاه کنیم ذهنمون پر از مسائل این و آنه که هیچ سود و فایده ای عاید ما نمی کنه

دلم خواست که دور باشم از همه چیز ، ذهن و چشم و گوش و زبانم رو مدتی از دنیای مجاز و غیر مجاز دور نگه دارم و درون پیله خودم سخت مشغول رسیدگی به خودم بشم تا که ببینم آخه من در پایان این ماه چی میشم بالاخره ؟ ! تا کی آخه گول زدن خودم ؟ تا کی غفلت ؟ تا کی جهل و نادانی !

به نظرم اومد که آدم اگر واقعا روزه گرفته باشه که بعد از اتمام این ماه، قشنـــگ باید پوست انداخته باشه، خودش که یه نگاهی به خودش بندازه باید متوجه بشه که تازه شده ، نو شده

ماه رمضان خوب شروع شد اما برای خودم از پایانش راضی نبودم و متأسفانه در بدترین حالتی که میشد تمام شد یک موردش اینه که روز عید فطر در مراسم تشییع جنازه تشریف داشتیم و مابقی هم به حالات روحی خودم برمیگشت، خدا رو شکر ، البته که هر کاری بی حکمت نیست گاهی باید سوخت تا ساخته شد


خدا خوب می دونه که روزه داری با بچه چندان آسون نیست لذا خیلی حساب شده تو اعمال ماه رمضان آورده شده که به کودکانتان نیکوکاری کنید !!!

خدایی چند بار تو این ماه رمضونی به بابای خونه گفتم که : " الحق که بچه داری و رتق و فتق امورات و غرها و بهانه ها و بی حوصلگی ها بچه خیلی خیلی از گناه نکردن سخت تره !! "

خواب 5 یا نهایت 6 ساعته مون در شبانه روز در ماه رمضان به 4 ساعت رسید یعنی 12 تا 4 صبح و بعد خستگی کار ، گرمای هوا و بی خوابی همه دست به دست هم میداد که ظهر وقتی به خونه برمیگردیم رسماً جنازه باشیم در مقابل یک پسری که تازه چند ساعته بیدار شده و شاااد و شنگوله و بازی میخواد ازمون

حتی یک بار نزدیک های غروب که رمق هر دومون حسابی رفته بود و آریا هم بدجوری بی حوصله شده بود و نق می زد بعد از کلی تحمل غرغر کردناش هر دو باهم جیغ زدیم خندونک  البته از اون جیغ خنده دارا زبان

واقعاً هم که ظهر گرمای 50 درجه تو اون حال هیچ کاری جز متوسل شدن به تلویزیون نمیشد کرد باز هزاران بار خدا رو شکر بابت این پسرهای همسایه ساعت 5 که میشد صداشون می کردیم بیان تو سر کله هم بزنن و سرگرم بشن ، الحمد الله

به یاد دارم وقتی که به این خونه اومدیم تعجب می کردیم از دو تا پسر 9 و 11 ساله که هیچ تو حیاط پیداشون نیست و نه بازی ای نه ورجه وورجه ای ! همیشه پای تی وی و یا مشغول game بودن و یا فیلم ! بدون هیچ تحرکی ! کم کم که آریا تو حیاط سه چرخه بازی کرد اونها هم کم کم اومدن و سه تایی با این سه چرخه سرگرم میشدن و یا توپ بازی می کردن و یا آریا اونها رو به خونه دعوت می کرد و با اسباب بازیهای آریا سرگرم میشدن و یا من یا بابای خونه بینشون بازی ای ترتیب می دادیم

بعد تر بابای خونه، اسکوتر آریا رو که مشکل پیدا کرده بود رو دوباره راه انداخت و نوبتی با این اسکوتر بازی میکردن و ما هم خوشحال بودیم که تونستیم تاثیر مثبتی رو اینها داشته باشیم و به تحرک وا بداریم

چند وقت بعد یکی از اونها اسکوتر خرید و دیگری دو چرخه و حالا هر روز عصر سه تایی مشغول هستند شکر خدا

 


شب قدر تا آخر جوشن کبیر رو بیدار موند و تقریبا هر کاری دلش خواست کرد ، فرش رو جمع کرد ، سینه زنی کرد و ... و البته همینکه کاری به من نداشت خوب بود آخرش دیگه گفت : مامان از بس بازی کردم خوابم گرفت و بعد رو پام خوابید

خیلی حرفهای درگوشی هم هست که اگر نی نی وبلاگ ادامه مطلبش رمز دار بود میگفتم حالا باشه تا بعد

به خاطر محبت بعضی از دوستان با معرفت و خالی نبودن عریضه چند خطی نوشتم وگرنه که حالا اینها رو گفتم که چی مثلاً متنظر


ادامه مطلب رو ببینید

خداوندا بودنم رو سراسر لبریز از شکرت قرار بده


ادامه مطلب
[ يکشنبه 12 مرداد 1393 ] [ 10:00 ] [ بیقرار ] [ ]

به نام خدا

امام صادق ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: «وقتي كودك سه ساله‌ شد به او امر كن 7 بار «لا اله الا الله » بگويد و وقتي كه به سن سه سال و هفت ماه و بيست روز برسد بايد به او ياد دهيد كه هفت بار «محمّد رسول الله» بگويد و در چهار سالگي هفت مرتبه «صلّي الله عليه و آله» را تكرار كند و در 5 سالگي اگر كودك راست و چپ خود را تشخيص داد او را در برابر قبله قرار داده و به او سجده نمودن را بياموزيد... و وقتي به 7 سالگي رسيد او را به نماز خواندن فرا خوانيد»

از تولد سه سالگیش منتظر بودم که چنین روزی فرا برسه ، به لطف خدا هفت ماه و بیست روز دیگر هم ما در کنار هم بودیم در صحت و سلامت ، کودک معصوم خونه ی ما  سه سال و هفت ماه و بیست روزگی رو پشت سر گذاشت

بارها و بارها از وقتی که هنوز به درستی قادر به صحبت کردن نبود نام رسول خدا رو شنیده و گفته بود بوسیله ذکر صلوات ، یادمه اوایل که هنوز دو ساله نشده بود میگفت: اللهم صل علی هومَمَّد و آل هومَمَّد و رفته رفته شکل صحیح اون رو فرا گرفت ، به واسطه اینکه خودمون به هر مناسبتی شروع می کردیم به بلند بلند صلوات فرستادن ، گاهی اوقات حتی که شیطونی خاصی میکرد که خارج از توان و تحمل روانی اون لحظه ما بود برای اینکه یک مقدار بار فشار مغزی کمتر بشه و فروکش کنه با خنده بلند می گفتم : ای بر پدرت صلوااااات و بلند صلوات می فرستادم و البته اون همیشه زودتر و بلندتر صلوات رو می فرستاد ، جالب اینکه غالباً این صلوات هم شیطنت اون رو و هم فشار مغزی ما رو مرتفع می کرد ، و یا اینکه گاهاً که تاب بازی می کنه ابتدا و انتهاش صلوات بلندی می فرستیم

تا حالا در مورد خود شخصیت رسول خدا باهاش صحبت نکرده بودم ، این بار در حالیکه خسته بود و روی پام دراز کشیده بود و من موهاش رو نوازش می کردم اون داستان معروف مهربانی پیامبر نسبت به بچه ها رو براش تعریف کردم ، به این صورت که : مامان می دونی حضرت محمَّد که براش صلوات می فرستی کیه؟ اون یه آدم خیلی خیلی خیلی مهربون بوده که بچه ها رو خیلی دوست داشته و بچه ها هم اون رو دوست داشتن ، یه روز وقتی حضرت محمَّد می خواست برای نماز به مسجد بره ، بچه ها اون رو توی کوچه دیدند و ازش خواستند که باهاشون بازی کنه ، حضرت محمَّد اونها رو سوار بر خودش میکرد و مثلاً شترشون می شد و شتر سواری می داد ، بعد از کمی بازی یکی از دوستای حضرت اومد  و خبر داد که نماز داره دیر میشه ، حضرت محمَّد هم واسه اینکه بچه ها از رفتنش ناراحت نشن از دوستش خواست که بره خونه و چیزی برای بچه ها بیاره و اون رفت و چند تا گردو آورد ، حضرت محمَّد گردوها رو به بچه ها داد و گفت میشه حالا شما این گردوهای خوشمزه رو بگیرین من برم نماز؟ بچه ها خیلی خوشحال گردوها رو گرفتن و رفتند ( ترجیحاً آدم اگر چند تا دونه گردو هم تو خونه داشته باشه و چند تا صلوات روش بفرسته و بده بچه بخوره به نظرم خیلی خاطره خوبی در ذهنش بذاره - هر چقدر هم که قبلاً گردو خورده باشه )

برای یک چنین روزهای خاصی که محتوای دینی داره سعی ام بر اینه که روز خوشایندی براش باشه

برای همین از مدتها قبل برای چنین روزی با توجه به علاقه مندیها و نیازهاش دنبال یک هدیه مناسب میگشتم

از خیلی وقت پیش ها می دیدم که به شدت علاقه به میخ کوبیدن با چکش داره ، یه چکش چوبی از قبل داشت و هر موقع می دید، تقاضا می کرد که میخی رو برداره و به در یا دیواری جایی بکوبه و من منعش میکردم ، میگفتم مامان این خونه ما نیست ، این خونه امانته ، باید مواظبش باشیم خراب نشه ، ما اجازه نداریم اینکار رو کنیم ، ولی اون همچنان مشتاق بود ، خدا کمک کرد و خیلی اتفاقی متوجه شدم اسباب بازی به همین منظور وجود داره به نام " میخ و چکش " که دوست فرهنگی کار خوبم " شهره جانم " زحمت تهیه و ارسالش رو کشید

بهش گفتم مامانی اونی که می خواستی رو برات گرفتیم ، اما قراره قبل از باز کردنش یه کاری رو انجام بدیم

گفت چی؟ گفتم باید هفت بار بگیم " محمد رسول الله "

دستام رو بالا گرفتم و هفت تا از انگشتام رو باز نگه داشتم ، گفتم شما هر باری که بگی " محمد رسول الله " یکی از این انگشتام بسته میشه ، براش مثل یک بازی بود و خیلی قشنگ و شمرده یکی یکی تکرار کرد و بعد از اون هم یک صلوات بلند فرستاد

 

بله پسرم بگو محمد رسول الله ، همون پیامبر نازنینی که اینقدر ، اینقدر ، اینقدر نگران امتش بود که وحی آمد :

لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ   ( آیه 3 سوره شعراء)

(ای رسول ما) تو چنان در اندیشه هدایت خلقی که خواهی جان عزیزت را از غم اینکه ایمان نمی‌آورند هلاک سازی

مثل مادری که نگران فرزندشه و بلکه بیشتر و خالص تر ، چرا که فرزند از گوشت و پوست و خونه مادره ، پیامبر ما اینقدر نگران امتشون بودند و هستند ، اینقدر خودشون رو اذیت می کردن که آیه اومده براش که : 

بابا تو داری خودت رو از بین می بری ؟

همون پیامبری که حتی نگران گمراه شده های امتشون بودند و خدا خواستند که در قیامت حساب گناهکاران امتش در جای دیگری دور از چشم امت های دیگه بررسی کنه ( برای حفظ آبروی امتش ) و خداوند بواسطه شدت محبتش به کاملترین انسان گفت : اون گناهکاران رو به گوشه ای می برم که حتی خودت هم از گناهانشون با خبر نشی !

جز تو ناید در خیال و در گمان            عاجزم از شکر تو با این زبان
من حقیرم ای بزرگ این جهان           ای تو بالاتر ز هر فهم و بیان
 چونکه جانم داده ای عاشق شدم       از خودم در عشق تو فارغ شدم
تو همه نور و من یک ذره ای               موج دریایی و من یک قطره ای

خدای بزرگ وار من ، من اصلاً نمی دونم و نمی تونم از عهده شکر اینکه از امت پیامبر متولد شدم بر بیام

پسرم !  فریاد بزن : محمَّد رسول الله و  افتخار کن

پسرم ما ناتوانیم در شکر نعمت نبوت رسول الله و ولایت امیر المؤمنین

بالاترين درجه‌ي شكر ، عجز از شكر است . يعني اينكه انسان ، قلباً و به زبان اعتراف كند از پس شكر نعمت‌هاي خدا بر نمي‌آيد و همواره خود را مديون و سر به زير و شرمنده حس كند .

خداوند اين باز ماندن را پاس مي‌دارد و اين حس ناتواني را ارج مي‌نهد و اين درجه از شكر را شكر مضاعف و بلكه بالاترين مرتبه‌ي شكر بر مي‌شمرد.

امام حسین (ع) می فرماید: خدایا اگر خواسته باشم شکر یکی از نعمتهایت را بگذارم، نمیتوانم.( إقبال الاعمال/ ص 341)

 

بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که به جای آورد


 

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده‌اند:

 

«هر كس كودك گریان خود را راضى كند تا آرام شود، خداوند از بهشت آن‏قدر به او می دهد تا راضى شود»

" جانم به قربانت ای رحمتً لِلعالَمین "

توصیه ویژه امام رضا علیه السلام در باره برخورداری از نعمات و فیوضات روزهای آخر ماه شعبان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 4 تير 1393 ] [ 14:53 ] [ بیقرار ] [ ]

به نام خدا

حیف که فرصت و مجال همیشه مهیا نیست تا بتونم تمام و کمال به ثبت کودکی های پسرک بپردازم

ثبت حرفهای قشنگ و شیطنتهای بامزه اش و صد حیف که خیلیها رو فراموش می کنم ، این روزها سعی می کنم بیشتر از قبل از لحظات مادرانه پسرانه و یا پدرانه پسرانه فیلم بگیرم ، صدای خنده هاش ، نحوه حرف زدنهاش ، بازی هامون و با هم سپری کردن روزهای ناب کودکیش در کنار مامان و بابا رو ثبت کنم

دنیای شیرین و دوست داشتنی کودکی ای که همه هدف و تلاش من اینه که بتونم به کمک خدا شادترین و راضی ترین دوران رو براش در خاطرش ماندگار کنم

غوطه ور شدن در روزهای آینده پسرک ، نوجوانی و جوانیش مثل عادتی برام شده و البته یک جور آینده نگری مثبتی رو برام به همراه داشته ، خیلی از اوقات با کمک گرفتن از قوه خیالم اون روزها رو برای خودم مجسم میکنم و اینکه دوست دارم اون موقع آریا جانم به چه شکلی عمل کنه و همین خیالات و تصورها بهم نیرو می ده که همه خستگی ها رو کنار بزنم و همچنان برای اونها تلاش کنم

روزهای طفولیت آریا جانم فصل امتحان برای ماست ، امتحانی که نتیجه اون در همون نوجوانی و جوانی مشخص خواهد شد ،

پسرکم ما در تمام این سه سال و شش ماهی که نزد مایی تلاش کردیم مؤدبانه صحبت کنیم ، تلاش کردیم مهربان باشیم با تو و غیر تو ، تلاش کردیم متواضع باشیم با تو و غیر تو ، تلاش کردیم بخشنده باشیم ، با گذشت و صبور ، گشاده رو و خندان ، تلاش کردیم به جای تماشای تلویزیون با تو بازی کنیم و یا کتاب بخوانیم و یا به دید و بازدید برویم و یا مهمان بپذیریم ، تلاش کردیم که .....

که تو با گذشت باشی و صبور ، مهربان باشی و بخشنده ، مؤدب باشی و خاشع ، خوش اخلاق باشی و مردم دار، فکور باشی و با ایمان

و راه طولانیست

و باید ادامه داد

بدون زدن به جاده های خاکی

که مبادا تو در جوانی از مسیر راست به جاده های خاکی منحرف بشوی


این روزها لذت می برم از ادب در کلام و گفت و گوهای پسرک و روابط اجتماعیش

از " قبول باشه " هایی که بعد از پایان نماز به نماز گزار میگه 

از " مبارک باشه " هایی که برای داشته های جدید ما و دیگران میگه

از " ببخشید " هایی که برای حتی خطاهای غیر عمدش می گه

از " مرسی و ممنونم " هایی که در ازای انجام کاری برای اون میگه

از " اجازه گرفتن هاش " برای رفتن به خونه همسایه ***

از بی نهایت " دوستت دارم " هایی که نثار همه میکنه حتی اونهایی که برای اولین بار دیده

از " بازی های قشنگ و پرجنب و جوشش "

از " پرش از ارتفاع های بی پایانش "

از " نماز خوندن های قشنگش "

از " آب خوردن ها و سلام بر حسین گفتن هاش "

از " شکر گزاری های بعد از غذا خوردنش "

از " سفره جمع کردن هاش"

از " ظرف شستن و جارو زدنهاش"

از " نظافت و پاکیزگیش "

از " سوره ها و شب به خیر های قبل از خوابش " 

از " صلوات های بلندش"

از " طبع شوخ و روحیه شادش "


به دنبال یاد آوری نسبت هامون با هم ازش پرسیدم : من چیه بابا هستم ؟ گفت : جان ِ بابا !

پرسیدم : بابا چیه منه ؟ گفت : عزیزته !

پرسیدم : تو چیه مامان و بابا هستی ؟ گفت : عشق مامان و بابا !

ازش پرسیدم : مامانی دوست داری بری مهد کودک با بچه ها بازی کنی ؟

گفت : نه ! من دوست دارم برام یه داداش بیاری و من با داداش خودم بازی کنم

گفتم : منم خیلی دوست دارم برات یه داداش بیارم ، دوست داری اسمش رو چی بذاری ؟

گفت : نِگالیسا !!!!

و من نمی دونم این " نِگالیسا" از کدوم فضا به ذهن مبارک پسرک متباتر گشته ، هر چه هست همچنان در خاطرش ماندگار مانده و سر سختانه تصمیم داره که داداشی داشته باشه به اسم " نِگالیسا "


مسافرت برای بزرگ شدن خیلی کمک کننده است هر باری که به مسافرت می رم احساس می کنم مجالی برای شناخت بهتر خودم بدست آوردم و از اونجایی که عیب و نقص های نهفته زیادی دارم این سفر رفتن برای رو شدن اونها خیلی بهم کمک می کنه ، نا امید نمیشم ، حاضرم صبر کنم و اون قدر به سفر برم تا بالاخره اون طوری بشم که باید در سفر باشم ، به نظرم هرگاه تونستم به همه اصول در سفر پایبند باشم ، می تونم امید داشته باشم که در سفر حقیقیم هم تا اندازه ای موفق باشم

در تمام طول سفر چه در ماشین و چه در تفریح گاه و استراحت گاه سعی کردیم که توجه آریا رو به اطرافش منعطف کنیم ، جاده ای رو که از وسط کوه شکافته شده عبور می کرد رو نشون می دادیم و توضیح می دادیم که این کوه رو با فلان ماشین ها شکافتن تا بتونن جاده رو ازش عبور بدن ، ماشین های کشاورزی ای که در زمینهای کشاورزی بود نشون می دادیم و همراه با اسمشون کارکردشون رو می گفتیم که این روزها بیشتر کمباین خیلی در این زمینها دیده می شد، از کنار گاو داری ها عبور کردیم و از اینکه از اونها به چه شکلی نگه داری می کنن تا به ما شیر بدن ، گله های گوسفند رو می دید که پشم هاشون قیچی شده بود و توضیح دادیم که فصل گرما و تابستون پشم هاشون رو می چینن تا گرمشون نشه و از پشم هاشون نخ درست می کنن برای لباس، حتی ابرهای توی آسمون رو نگاه می کردیم و ازش می پرسیدیم به نظرت شکل چیه؟ و در همه احوال سعی کردیم با دیدن طبیعت یاد خداوند رو در دلش زنده نگه داریم

گذشتن از تونل ها و دیدن مناظر و یا وسایل جالب ، سرگرمی اون در جاده بود و همچنین شوخی ها و گل یا پوچ بازی کردنامون


گاهی اوقات از این دل بیش از حد نازک خودم خسته میشم ، حتی گاهی مایه آبرو ریزی میشه ، خیلی بده که من اینقدر در مقابل گریه و ناراحتی بچه ها ضعیفم ، در طرفه العینی اشک توی چشمام حلقه می زنه و دماغم قرمز می شه ، اصلا از دیدن صحنه های بی توجهی بعضی از مادرها در رفتارشون نسبت به بچه و ندیدن و درک نکردن احساسات بچه خیلی دل شکسته میشم ، اصلاً ناجور که اگر مراعات نکنم میوفتم به هق هق زدن

از اینکه خیلی ها به راحتی می شینن و فیلم های سربه سر گذاشتن و شوخی های نا به جای پدر و مادری با بچه اش رو تو گوشیشون نگاه می کنن و می خندن ، ناراحت میشم ، اصلا انگار احساس ندارن و قلبی دیگه در وجودشون نیست و یه تیکه سنگه

من عقیده دارم که ما باید خیلی حواسمون به دل نازک و صاف بچه های دور و برمون باشه ، من یک بار خیلی شرمنده شدم ، اون یک باری که ماشین شارژی آریا رو روی سقف ماشین بستیم و رفتیم تا شهرستان خونه بابام، و وقتی به شهرستان رسیدیم و از پنجره نگاه های متعجب و هیجان انگیز بچه ها رو دیدم اصلاً یادم نبود که یه ماشین شارژی روی سقف ماشین ماست ، و همین ماشین می تونه مایه حسرت خیلی از بچه ها باشه و دلشون بخواد و اون لحظه از مامان و باباشون بخوان و مامان و باباشون شرمنده بشن

به بابای خونه گفتم : سری بعد خواهشاً یه چیزی روی این ماشین بکش ، خدا می دونه وقتی ما حواسمون نبوده تو این مسیر رفت و برگشت دل چند تا بچه رو آب کردیم

این ها رو فقط محرومیت کشیده ها می فهمن

ما پیرو پیامبری هستیم که توصیه فرمودن که هرگاه میوه و خوراکی به منزل می برید طوری ببرید که دیگران نبینن خصوصاً بچه ها ، شاید که دلشون بخواد و نتونن بگیرن

خیلی حواسمون به دل های بچه های دور و برمون باشه

دوستی توی پست قبلم در خصوص بعضی ها که بزرگ هستن پرسیده بود: این بعضی ها مثلا کی ؟

می خوام بگم اگر یه خورده ریز بینانه تر نگاه کنیم این آدمهای بزرگ از گمنام تا صاحب نام و شناخته شده زیاد هستن

یکیش دوستی که یکی دو سال پیش توی پارک دیدمش در حالیکه پسرش برای سوار ماشین شارژی یه پسری تو پارک شدن بی قراری می کرد و من با توجه به اینکه می دونستم مشکل مالی اصلا نداره گفتم : خوب چرا براش نمی خری؟ گفت : می ترسم بخرم پسرم سوار شه ، بچه های دیگه ببینن دلشون بخواد !!!

یعنی حاضر بود گریه های بچه خودش رو ببینه اما دل بچه دیگه ای رو نشکونه !

یکی دیگه از آدمهای بزرگ ، بابا بزرگی بود که نوه خوشکلش رو به پارک آورده بود با یک موتور بنزینی ! و موتور رو گذاشته بود و بلا استثنا هر بچه ای رو که دور و بر موتور می چرخید و نگاه میکرد با اصرار می کشید و سوارش می کرد و یکی دو  دور می داد، میگفت من الان می دونم تو دل این بچه ها چی می گذره؟ این یک آهن پاره بیشتر نیست ، من اگر اینها رو سوار نکنم خوابم نمی بره

و آریای ما رو هم سوار کرد و من خواستم حتماً یه عکس از این مرد بزرگ داشته باشم برای پسرم تا یاد بگیره

فقط یه مادر ِ پسر دار ِ عاشق ماشین می دونه که وقتی پسرش همچین صحنه ای می بینه چقدر ذوق زده میشه ، این یکی از جاذبه های جاده ای سفر این چند روزمون بود ( ماشین تو ماشین- بچه تو بغل مامان)

 

*** پینوشت 1 : ما یک نکته ای رو در مورد آریا همیشه خیلی رعایت می کنیم و اون هم اینه که هر چقدر همسایمون خوب باشه ، تنها و بدون یکی از ما به خونه کسی نمی فرستیم ، چون می دونیم که متأسفانه خیلی از پدر و مادر ها وقتی چندتا بچه باهم میوفتن برای بازی دیگه خیالشون راحته و تصور می کنن که اینها نیاز به مراقبت ندارن ، خصوصا وقتی که بالفرض بچه ما از اون بچه ها چند سالی کوچیکتره!

بچه های بزرگ تر شیطنت های بزرگتر هم دارن که ممکنه مناسب سن الان فرزند ما نباشه و یا مورد تائید و قبول ما نباشه از بازی های خشن و نامناسب تا اینکه ازش به دیدن فیلم و انیمیشن و بازی رایانه ای نامناسب دعوت کنن ( مثلاً بازی های پر از خشونت با کاراکترهای خونین و وحشتناک ) و کنجکاویهاشون نسبت به بدن همدیگه و ...

لذا ما تا حالا اجازه ندادیم آریا بدون خودمون مدت طولانی خونه همسایه و یا دوست و آشنا بمونه اگر هم بوده در حد 15 دقیقه شده و بیشترش رو حتما یکی از ما حضور داشتیم

به پیشنهاد بابای خونه ، قرار بر این شده که حتماً یک سری بازی های گروهی رو انتخاب کنیم و با برنامه ریزی هر باری که پسرای همسایه به منزل ما میان و یا ما به منزل بستگان میریم ، بچه ها رو جمع کنیم و ترتیب بازی های گروهی رو بدیم که انشاءاله بعد از انجام هر بازی اونها رو اینجا برای استفاده دوستان و پیاده کردن برای فرزند خودشون در تعامل با بچه های دوست و آشنا و بستگان می ذارم

 

پیونوشت 2: دیروز تولد امام حسین عزیزم بود ، برام مقدور نشد برنامه خاصی برای این روز بریزم اما .... اندازه وسعم و همه عشقمون بهش سه بار بلند باهم گفتیم : امام حسین هر جا که هستی ، تولدت مبارک ، امام حسین هر جا که هستی تولدت مبارک ، امام حسین هر جا که هستی .....


در ماه شعبان هر روز هفتاد مرتبه بگويد «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ‏ وَ اَسْئَلُهُ التَّوْبَةَ» و70 بار بگويد: « أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ‏ ‏الّذِى‏ لا اِلهَ اِلّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ‏ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ‏ و أتُوبُ‏ إِلَيْه» ‏

 در ماه شعبان هفتاد بار بگويد:« أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ‏ ‏الّذِى‏ لا اِلهَ اِلّا هُوَ الرَّحمنُ الرَّحِيمُ الحَىُّ و القيُّومُ وَ اَتُوبُ اِلَيه» (استغفار در اين ماه هزار برابر ماههاي ديگر است).

در تمام اين ماه هزار مرتبه بگويد: «لا إِلهَ‏ إِلَّا اللَّهُ‏ وَ لا نَعْبُدُ إِلَّا إِيَّاهُ‏ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُون»

 در این ماه زیاد صلوات بفرستید

[ جمعه 9 خرداد 1393 ] [ 21:19 ] [ بیقرار ] [ ]

به نام خدا

 

خدایا ! بعضی ها چقــــدر بزرگ هستند

آرزوم این بود

کاش منم

کمی

بزرگ بودم

 

 

[ دوشنبه 29 ارديبهشت 1393 ] [ 8:01 ] [ بیقرار ] [ ]

به نام خدا

معمولاً خواب شبهای شنبه تا چهار شنبه برای ما همراه با استرس هست اینکه تلاش کنم و همه کارها رو تا 11 راست و ریست کنم و آریا هم شام خورده - بازی کرده - قصه شنیده - مسواک زده با سلام و صلوات و قران بخوابونم و بعد هم خودمون بیهوش بشیم بلکه تا صبح شش ساعت خواب مفید داشته باشیم تا جون برامون باقی بمونه که دوباره فرداش از شش صبح تا 11 شب یکسره فعالیت کنیم و به کار و زندگی برسیم

اما من قربون این شب های پنج شنبه  و جمعه بشم ، شب های دل انگیزی که وقتی سرم رو می ذارم روی بالشت استرس دیر پاشدن صبح رو ندارم و یا اینکه میتونم بعد از خوابیدن آریا قدری بیشتر بیدار بمونم به امر دل خواهم برسم

دیشب بعد از مدتها بعد از خوابیدن آریا تلویزیون دیدم ( در واقع آخرین باری که تلویزیون دیدم رو یادم نمیاد و تلویزیون یک وسیله دکوری تو خونه ما تشریف داره ) شبکه ها رو یکی یکی عوض کردم تا اینکه روی شبکه جام جم متوقف شدم

برنامه ای بود به نام روشنا و خانومی بود به نام صدیقه سلیمانی کارشناس مذهبی صحبت میکرد

برنامه و صحبتها باب دل من بود و اون چیزی بود که مدتهاست می دونم و البته فقط می دونم ولی بابت حل کردنش کار چندانی از دستم بر نمی آمده و هنوز هم نیامده خندونک

درباره روابط درون خانواده صحبت می کرد و در رأس اون روابط همسران و اینکه همسران برای داشتن لحظات دو نفره بدون حضور فرزند حتما برنامه ریزی داشته باشند ، دقیقاً دست گذاشت رو زخم دل بنده متنظر غمگین

ما با توجه به ساعت خوابی که برای آریا در نظر گرفتیم تا بیشترین ساعات بیداریش رو نزد خودمون بگذرونه ، ساعت خواب پسرکمون شب همراه با خودمون هست لذا تا آخرین رمقی که برای بیداری داریم آریا هم حضور داره و این یعنی اینکه ما اصلا ساعت دو نفره همسرانه نداریم !!  دو کلمه حرف هم نمی تونیم با هم بزنیم از بس وسطش مامان و بابا میگه دلخور بنابراین با اینکه بابای خونه و من هر دو از سه ظهر تا آخر شب با هم در منزل هستیم ولی فقط پدر و مادریم و برای هم نمی تونیم باشیم

این برای هم نبودن توی دراز مدت خستگی روحی میاره و بالعکس اگر رابطه همسرانه حفظ بشه صد درد صد در نقش پدر و مادری هم شاداب تر و کارامد تر خواهیم بود

خانوم سلیمانی میگفت که حتماً همسران اوقاتی رو در نظر بگیرن و دو نفره بیرون برن و اوقاتی رو با هم سپری کنن ، خیلی تاکید داشت که اول همسر باشید بعد پدر و مادر و بچه ها باید کم کم بپذیرن که پدر و مادر گاهی فقط برای خودشون هست و این حق رو دارن که گاهی بدون اونها بیرون برن

و البته باز هم تاکید داشت که برای فرزند ها هم روابط جدا گانه در خلال هفته در نظر گرفته بشه ، روز پدر و پسری ، روز مادر و دختری و ... یعنی اینکه خاصاً اون روز برای هم باشن

دیشب بعد از مدتهاااااا بدون استرس تا پاسی از شب بیدار موندم همراه با دایی جون آریا و بابای خونه و با هم درباره همه چیز از بهشت و قیامت و خاطرات قدیم منجمله تجربه مرگ دایی جون در کودکی و ... صحبت کردیم و لذت بردیم

خلاصه اینکه ما بسیار مصمم در طلب راه حلی برای داشتن لحظات دو نفره با توجه به شرایطمون هستیم


خدایا واقعاً هزار بار ازت ممنونم بابت نعمت پدر بزرگ و مادر بزرگ

خدایا از تو ممنونم که به پسرم پدر بزرگ و مادر بزرگ های خیلی خوبی دادی

پدر و مادر هایی که تمام محبتشون رو بی دریغ و بی چشم داشت و خالصانه به پای فرزندشون و فرزند فرزندشون ریختن و میریزن

خدایا شکر به خاطر آرامشی که ما به واسطه وجود اینها داریم


مشغول تاب دادن آریا بودم و برای اینکه خسته نشم یکی از صندلی هاش رو آوردم و نشستم ، اعتراض و غرغر می کنه که صندلی نه ، سرپا بایست ، میگم خوب خسته میشم ، پا درد می گیرم مثل مامان بزرگ و مریض میشم و پیر میشم خندونک  تو دوست داری مامان پیر داشته باشی ؟

میگه : دو تا مامان پیر داشته باشم یعنی ؟ میگم : بله ، بعد دوستات میگن این رو ببین مامانش چه پیره ؟

میگه : خوب به بابا میگم یه زن ِ دیگه بگیره !!!

من : بلـــه چی گفتی ؟ تعجب

میگه: بابا اصلا یه زن دیگه بگیره !

من : خوب زن بگیره که مامان تو نمیشه که ! میشه جیگر بابا متفکر

بچه ما رو ببین دلشکسته ما رو باش رو دیوار کی یادگاری می نویسیم

توضیح نوشت : اینکه  آریا از کجا فهمیده میشه بابا یه زن دیگه بگیره فکر کنم به این برمیگرده که قبل تر ها نسبت هامون رو با هم بهش توضیح داده بودم مثلاً گفته بودم من زن بابایی هستم ، بابایی شوهر منه ، من و بابا ، مامان و بابای تو هستیم و ما همگی با هم یک خانواده هستیم ، الان ازش بپرسم ما با هم چی هستیم ؟ میگه یک خانواده ، میگم خانواده کی ؟ می گه خانواده آقای خدا.... ( فامیل پدرش رو میگه ) توی معرفی خودش به دیگران هم بلا استثنا میگه من آقا آریای خدا.... هستم، یعنی نسبت ها رو می دونه

و دیگه اینکه این هم یکی از اون جمله های قلمبه سلمبه کودکانه بی غرض بامزه بود ، آره خیلی خیلی بامزه

 

[ پنجشنبه 25 ارديبهشت 1393 ] [ 12:48 ] [ بیقرار ] [ ]

به نام خدا

در گیر و دار زندگی های امروزی، آدمها همه برای داشتن یک چیز تلاش می کنن

داشتن احساس رضایت و آرامش

سطح رضایت ، جنس رضایت به تعداد تک تک آدمها، معانی مختلف و تعابیر مختلف داره

بابای خونه میگفت: می دونی تنها چه کسانی همیشه خوشحال هستن؟

خسته بودم و فکرم کار نمی کرد گفتم : هووووووووم نمی دونم !

گفت : آدمهای شکرگذار ! آدمهایی که همیشه شاکر هستن و روی داشته هاشون بیشتر از نداشته هاشون زوم میکنن !

خستگی ها و مشکلات مااال ِ این دنیا هستند و این خود ما هستیم که باید بتونیم در لابه لای این مسائل ، دنبال کسب رضایت از زندگی باشیم

رضایت در زندگی به نظرم با تلاش و شکر به دست میاد با خستگی ناپذیر بودن

من به اینکه برای خودم و دیگران مفید باشم ، نیاز دارم ، به مفید بودن نیاز دارم تا راضی باشم و در واقع زمانی از خودم راضی هستم که بدونم در هر وضعی و شرایطی که قرار دارم تونستم برای خودم و دیگران کاری بکنم

مدتها پیش این نوشته رو دیدم :

" من پنجاه سال است دارم اسلام می خوانم ، بگذار خلاصه اش را برایت بگویم ، واجباتت را انجام بده ، به جای مستحبات تا می توانی به کار مردم برس، کار مردم را  راه بیانداز، اگر قیامت کسی از تو سوال کرد، بگو فاصل گفت ! "

 

این صحبت عجیب به دل من نشست ، یک احساس آرامش خاصی رو به من منتقل کرد

به نظرم هر کسی در هر جایگاهی که هست ، می تونه خیلی مفید باشه و با نیت کسب رضایت خداوند هر کاری از دستش بر میاد برای شاد کردن دیگران و برداشتن باری از دوش کسی و یا باز کردن گره کاری ، انجام بده

اول هم بریم سراغ دم دست ترین و تکراری ترین آدمهای دور و بر مون

بی خیال نباشیم نسبت به اطرافیانمون

همین اطرافیانی که ممکنه واقعا وجه تفاهم خیلی کمی هم باهاشون داشته باشیم

تفاوت قائل نشیم و فارغ از اینکه چگونه اند و احساس ما به اونها چگونه است اونچه از دست ما بر میاد انجام بدیم

مفید باشیم برای مادرمون - مادر شوهرمون - خواهر و برادرمون - همسایه مون - همسرمون - فرزندمون - خودمون - اقواممون و دوستانمون

فایده ای ماندگار و پایدار از جنس باقیات الصالحات

مفید بودن یه جورایی روحیه شاد کن هست

نیاز نیست کارهای بزرگی انجام بدیم گاهی یه جارو زدن برای مادر شوهر ، یه غذای مورد علاقه مادر رو پختن ، دو ساعت در عین حالی که خودت نیاز به خواب داری بچه رو گرفتن و امکان استراحت به همسر دادن ، یک ساعت نشستن کنار کسی و حرفهاش رو شنیدن و شاد کردنش و خیلی کارهای دیگه کلی روحیه آدم رو می تونه شاد کنه فارغ از اینکه اون تشکر کنه یا نکنه ، محبتت رو ببینه و یا نبینه

و البته هیچ وقت از خودمون غافل نشیم، از لذت های دنیا خودمون رو محروم نکنیم ، از دیدن طبیعت و تفریح ،  با هر روش سالمی که شده ( مادی یا معنوی ) روحیه خودمون رو شاد نگه داریم و شادی رو به دیگران هم هدیه بدیم

واقعاً شب به شب بشینیم و چرتکه بیاندازیم که امروز من چقدر کاسبی کردم !

چقدر کاسب شدم ؟

چند تا گل لبخند رو هدیه دادم به اطرافیانم

چند تا گل امید ؟

چند تا دست یاری ؟


ماه رجب هم که به سلامتی اومد، ماهی که خدا گفته مال خودشه

داشتم بلند بلند اعمال ماه رجب رو برای خودم و بابای خونه می خوندم که ببینیم با توجه به برنامه روزانمون کدومها رو میتونیم انجام بدیم

به خیلی اعمال برخوردم که نوشته بود اگر چنین کند و چنان کند مانند روزی هست که متولد شده و همه گناهان بخشیده میشه و انواع و اقسام پاداشها

به بابای خونه گفتم : ببین واقعاً چقدر راه خدا پیش پای ما گذاشته برای جبران گناهان گذشته که استفاده کنیم

چقدر امکانات گذاشته برای ما که در همین دنیا بخشیده بشیم و گناهان امسالمون به سال بعدمون منتقل نشه

خدایی با این همه سفارش های ساده ای که شده برای بخشایش اگر کسی با گناه های 40 ، 50 ساله اش بمیره ، خدا نمی پرسه فلانی تو توی دنیا چیکار می کردی که از ماه رجب هم استفاده نکردی؟

برای مثل منی که واقعا وقتی کمی در روز برای خودمون داریم یا اصلاً نداریم ، اینکه روزی 100 بار ذکر " استغفرالله الذی لا اله الا هو و لا شریک له و اتوب الیه " که ثواب صد تا شهید رو داره و یا خوندن صد بار سوره توحید در روز جمعه از ماه رجب که به ازاش برای اون نوری هست در قیامت که اون رو تا بهشت می کشاند و یا ذکر " استغفرالله ذالجلال و الاکرام من جمیع الذنوب و الاثام " که باعث بخشایش گناهان میشه ، وقتی نمی گیره چون میشه حفظی در خلال انجام کارها و یا بازی با بچه بوسیله یه صلوات شمار انجامش داد

امیدوارم همه بتونیم بهره لازم رو از این ماه ببریم

از ما گفتن بود ، از دست ندیم هر چی از دستمون بر میاد انجام بدیم


کسانی که نماز می خونن  و نماز رو دوست دارن و نماز براشون مهم هست و دوست دارن نماز بهتری بخونن

توصیه می کنم به لینک زیر مراجعه کنن و حتماً فیض ببرن

چگونه یک نماز خوب بخوانیم ؟

[ يکشنبه 21 ارديبهشت 1393 ] [ 10:18 ] [ بیقرار ] [ ]

به نام خدا

 

خدایا کاش

نیاز به خواب - میگرن و سینوزیت نبود

[ سه شنبه 16 ارديبهشت 1393 ] [ 13:21 ] [ بیقرار ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

" چند تا عکس مادر و پسری جهت شادی روح خودم و دوستان گذاشتم " چه کنیم دیگه !


[ چهارشنبه 10 ارديبهشت 1393 ] [ 14:55 ] [ بیقرار ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم من یک همسر و یک مادر هستم در این وبلاگ از تلاشهایم برای خوب زندگی کردن و خوب همسری کردن و خوب مادری کردن می نویسم با این امید که بعد از مرگم حسرت کمتری در یوم الحسرت داشته باشم همه هدف و تلاش و انگیزه من حرکت در مسیری است که هر چه بیشتر به وظایفی که خداوند متعال برایم مقدر ساخته ، عمل کنم ( و اينكه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست / و [نتيجه] كوشش او به زودى ديده خواهد شد / سپس هر چه تمامتر وى را پاداش دهند / و اينكه پايان [كار] به سوى پروردگار توست / و هم اوست كه میخنداند و می‏گرياند ) " آیه 39 تا 43 سوره النجم " ((("" تاریخ تولد آریای من 1389/08/12 "")))